این داستان ریزه منه که اخیرا تو مسابقه داستان ریزه شرکت دادم
امیدوارم بخونید و من رو از نظرات گرمتون بهرمند کنید
...............................................................................................
و اگر آن شب بود به ياد ها،حافظه ها،خاطره ها...
آن شبي كه آسمان هم از صداي نا له هايش تاب نياورد و زار و زار گريست.فرياد او در كوي و كوچه پيچيد و حتي به عمق زمين نيز رسوخ كرد.چه تفاوتي است كه كدامين هنگام اين واقعه بوقوع پيوست،مهم دردي بود كه او مي كشيد و اشك،چشمان معصومش را نوازش مي داد.
ناله و فغان و اشك جريان داشت و درد همچنان مي تازيد و باد با زوزه ها ي هراسناك خویش تعادل پرده ي اتاقش را بر هم مي زد و او را آشفته تر مي كرد.زمان هر چه به پيش مي رفت درد بيشتر و بيشتر مي گشت و گيتي نويد حادثه اي بس عجيب را مي داد،حادثه اي شگرف!!!
با آنكه جمعيت دور او حلقه زده بود كاري از دست هيچ كس ساخته نبود.تنها او بود و ترس و رنج اميد،اميدي كه به آينده داشت.
شرايط هر لحظه بد و بدتر مي شد.دندانهايش بر روي هم فشرده شده بود و مشت تكه پيراهني را مي فشرد.در آن لحظات سخت درد كشيدن بود كه به ناگاه هاله ي نوري برجلوي چشمانش ظاهر گشت و از شدت درد لحظاتي را چشم بر هم نهاد وآنگاه كه چشم بازگشود صداي دلنشين تمام دردهايش را از خاطر دردمندش برد و به او آرامش بخشيد.
ديگر درد تمام شده بود و آن روياي هميشگي او رنگ حقيقت به خود گرفته بود.
فرزندي زيبا در كنار دستش،دست هاي كوچك و زيباي خود را براي او تكان مي داد و در انتظار در آغوش گرفتنش بود


زندگی پر راز است
عشق را همسایه نیست
در خیابان بلند آسمان
شمع ها می میرند
قاصدک ها زنده اند
می روند تا سرزمین رازها
تا که در یک گوشه ای
راز شمع مرده را
در میان خاک ها پنهان کنند
تا مبادا روزکی
در میان یک ستون پر تنش
در میان تیتر های سرد شهر
راز شمع مرده را
جاهلی پیدا کند
ادامه مطلب
سلام دوستان خوبم من
تا حالا مطلبي رو از خودم ننوشته بودم اما يه اين بار يه مطلبي رو كه سال 83 نوشتم و تو يه مجله دانشجویی چاپ شد رو واستون تايپ كردم كه اميدوارم نظرها و نقداتون رو برام بنويسيد
..............................................................................................

آب چشمه خشكيده است در اتاق تاريك و نيست راهي براي رهايي
و كودك
همچنان تنها بر در خانه در هواي سرد نشسته است
گويي گرد مردگي را در همه جا پاشيده اند
كودك
دوزانوي خود را در بغل مي گيرد و به دور دست ها مي نگرد
و خويشتن را در اوهام خويش غرق مي كند
هوا سرد و سردتر مي شود
و كودك به خود مي لرزد
اما همچنان در عالم ذهن سير مي كند
به ياد آن زمان مي افتد كه همه جا سبز بود واوفارغ ازهمه دنيا با همسالان خويش بازي مي نمود
و مي دويدند و شعر مي خواندند و قهقه هايي از صميم دل مي زدند
تا بر روي زمين ولو مي شدند و به ناگاه
ابر مهربان دلش به رحم مي آمد و عرق آنان را با آب خويش مي شست
پس چه شده است او را؟
آنها را؟
همه جا را؟
ديگر چرا از سروده هاي مهرباني خبري نيست؟
ديگر چرا نسيم بهاري نمي وزد و كودكان در خلاف جهت باد نمي دوند؟
ديگر چرا رحمت الهي نمي بارد وهمه جا خشك و غبار آلود گشته؟
و ديگر چرا...؟
آه
كودك خسته شده است
خسته و فرسوده تر از پيري صد ساله
و در همان حال به راه چشم مي دوزد
به راهي كه پاياني نيست
اميد تنها موجود زنده اي است كه او مي شناسد
و چشم آن دارد
سواري از اين ره پر خطر بر او و همه جا گذز كند
و با خويش ترانه خوبي ها را بياورد
و بازابر رحمت
اين زمين ناپاك را از نو بيارايد
و كودك در همان حال
سر را بر روي دوزانو مي گذارد
و در آن سرماي هولناك
بر در خانه به خوابي عميق فرو مي رود.

