تبليغاتX
وبلاگ شخصی علی کریمی
می و خیال

می کاوم خیال را و تیشه بر آن می زنم و دردی با تیشه بر او می چشانم اما خیال عین خیالش نیست.

شاید حق با اوست. او که نمی داند که ما می دانیم آنچه را که او از این جهان پرآشوب نمی داند چیست!

روزهاست در پی قطره اشکی ویلانم اندر کوچه ها ی مسکینان تا گونه های خشکم را آبیاری کند اما...

اما خشکیده چشم را نای جوشیدن دوباره نیست

از بس با سنگ بر چشم کوبیده اند که سنگ را آدمی حقیقتی می پندارد که می بایست کوبیده شود بر چشم و چنان پنداری که گرچنین نباشد نقصانی روی داده است و فاجعه آنگاه سر از گیتی برون می نهد که آدمی خود سنگ از زمین برگیرد و بر دیدگان کوبد.

چند روزیست که خیال را به هم خانه بودن پذیرفته و بهترین حجره دل را از برایش آذین بسته ام.

موجودی زیباست و خوش سخن می گوید و کاستی اندر او نایاب است.با انگشتان ظریفش روح را از کالبد خاکی تن می رهاند و آنچه که در خواب هم رویتش ناشدنی ست بر تو می نمایاند و تو را در خارج زمان و مکان به دوردست هایی می برد که هیچ گاه  گراختیار به کف داشته باشی خواهان بازگشت از آن نیستی!

من بر چیزی کشف یافتم که مسکر بود و کار می می کرد،بی آنکه هشتاد تازیانه در پی آن باشد.

خیال و می را هم تراز یافتم و در حالی که هردو انسان را از خود بی خود می کردند و از زندان غم آزاد یکی را حلال و دیگری را حرام خواندند و من نیز چونان دارویی که یافت می نشود به داروی مشابه آن که نامش جز خیال نبود روی آوردم.

باشد که ما را از خاک برهاند و به افلاک رساند.

..................................................................................................................................

من در پي پياله اي

مي مي دويدم و

پيراهنم كسي كشيد

.... 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 8:34 توسط علی کریمی |
این است زندگی

صبح که از خواب برخواستم مادرم با لبخند مهربانش به یگانه فرزندش،یعنی من، شیر داد و بوسه گرمی بر من زد و کهنه هایم را عوض کرد.

نزدیک ظهر بود و تازه از مدرسه آمدم و بی آنکه در فکر مشق نگاشتنی باشم به خواب نازی فرو رفتم.عصر با آوای سلام گفتن خسته پدر که تازه از راه رسیده بود و خدا قوت فرسوده مادر بیدار شدم و ریش های تازه از خاک روی بر آمده خویش را اصلاح کردم.دیگر غروب شده بود و مادرم مرا به شام فراخواند و من بر سفره حاضر شدم. در حالی که چروک های صورت پدر و مادر که با هم در رقابت بودند را می شمردم خواهرم از من خواست تا از دانشگاه تحقیقی برای او بیاورم.شب با تمام رازهای نهانش از راه فرا رسید قبل از خواب شبانه به کنار آینه رفتم و همانطور که به خود می نگریستم و با دو تار موی سفیدی که بر شقیقه ام بر آمده بود بازی می کردم چشمم به تقویم کوچک چسبیده به کنار آینه افتاد.

تقویم با خنده ای تلخ و کنایه وار عدد 25 سنم را به رخم می کشید

+ نوشته شده در ساعت 8:30 توسط علی کریمی |
اندر سخنی کوتاه

 

در خلسه فرو رفته بودم و در آن فکر می غلتیدم که اگر روزی سخنی برانم از برای شنیدن دیگران اهمیت دهندگان بر آن چه تعداد خواهند بود که به ناگاه آوایی از دورن برخواست و گفت:به شمار آنانی که بر سخن آنان اهمیت دادی.

 

تصور همه چیز را توانستم بکنم و خود را در جای همه کس ِچه مرد ِچه زنِ چه پیر و چه جوان توانستم قرار بدهم اما هیچ گاه نتوانسم تصور مادر بودن را داشته باشم و خود را به جای او نهم

 

دیگر وقتی برای گناه کردن نداریم چه بسا در این لحظه که می خوانیم این کلام را مهلتمان به پایان رسیده باشد آیا آماده ی پرواز هستیم؟

+ نوشته شده در ساعت 8:23 توسط علی کریمی |