و روزي خواهم مرد
بي هيچ سوال
همانگونه كه ديگران نيز مردند ، پوسيدند
خويش را رهانيدند
و يا رهانيدنشان
من نيز خواهم مرد
و آنگاه سلامي خواهم نمود بر تو
بر تو اي تدبیرگر خورشید و ماه
و مي دانم كه خواهي پذيرفت سلامم را
و چشم آن دارم كه بر لبانت تبسمي باشد
هرچند کوچک
هرچند کوتاه
می دانم که مرا از حسابت گریزی نیست
مي دانم كه دركفران كفرهايم خواهم سوخت
اما بر خود زحمت منه!
من خويش
بي هيچ حساب
به اسفل السافلينت رجوع خواهم كرد
اما اگر روزي
روزگار دوزخم به سر آمد
و خواستي مرا در بهشت راهي دهي
و بر من منت گذاري
و گويي كه چه مي خواهي؟
هيچ از تو نخواهم خواست
نه بهشت و نعمتهايش
نه شراب و ميوه هايش
و نه حور هاي سيه چشمش را !
تنها يك چيز از تو خواهم خواست
و آن كوچك اتاقيست خالي
جايي كه بتوانم تنهايي هايم را در بر بگيرم
با گليمي پلاسيده و كهنه
و تكه نان و كاسه ي آبي مرا كفايت مي كند
و تنهايي
بزرگترين آرزوي من خواهد بود
تنهاي تنها
تنها بي هيچ كس
و تو ديگر نگران من مباش
من خويش
در آغوش غم هايم
بر روي تعفن اسب ها خواهم خوابيد
ادامه مطلب

