تبليغاتX
وبلاگ شخصی علی کریمی
راه بی پایان
 

سلام دوستان خوبم من

تا حالا مطلبي رو از خودم ننوشته بودم اما يه اين بار يه مطلبي رو كه سال 83 نوشتم و تو يه مجله دانشجویی چاپ شد رو واستون تايپ كردم كه اميدوارم نظرها و نقداتون رو برام بنويسيد

..............................................................................................

آب چشمه خشكيده است در اتاق تاريك و نيست راهي براي رهايي

و كودك

همچنان تنها بر در خانه در هواي سرد نشسته است

گويي گرد مردگي را در همه جا پاشيده اند

كودك

دوزانوي خود را در بغل مي گيرد و به دور دست ها مي نگرد

و خويشتن را در اوهام خويش غرق مي كند

هوا سرد و سردتر مي شود

و كودك به خود مي لرزد

اما همچنان در عالم ذهن سير مي كند

به ياد آن زمان مي افتد كه همه جا سبز بود واوفارغ ازهمه دنيا با همسالان خويش بازي مي نمود

و مي دويدند و شعر مي خواندند و قهقه هايي از صميم دل مي زدند

تا بر روي زمين ولو مي شدند و به ناگاه

ابر مهربان دلش به رحم مي آمد و عرق آنان را با آب خويش مي شست

پس چه شده است او را؟

آنها را؟

همه جا را؟

ديگر چرا از سروده هاي مهرباني خبري نيست؟

ديگر چرا نسيم بهاري نمي وزد و كودكان در خلاف جهت باد نمي دوند؟

ديگر چرا رحمت الهي نمي بارد وهمه جا خشك و غبار آلود گشته؟

و ديگر چرا...؟

آه

كودك خسته شده است

خسته و فرسوده تر از پيري صد ساله

و در همان حال به راه چشم مي دوزد

به راهي كه پاياني نيست

اميد تنها موجود زنده اي است كه او مي شناسد

و چشم آن دارد

سواري از اين ره پر خطر بر او و همه جا گذز كند

و با خويش ترانه خوبي ها را بياورد

و بازابر رحمت

اين زمين ناپاك را از نو بيارايد

و كودك در همان حال

سر را بر روي دوزانو مي گذارد

و در آن سرماي هولناك

بر در خانه به خوابي عميق فرو مي رود.

 

+ نوشته شده در ساعت 18:18 توسط علی کریمی |