تبليغاتX
وبلاگ شخصی علی کریمی
رنجی که از یاد رفت
 سلام دوستان

این داستان ریزه منه که اخیرا تو مسابقه داستان ریزه شرکت دادم

امیدوارم بخونید و من رو از نظرات گرمتون بهرمند کنید

...............................................................................................

و اگر آن شب بود به ياد ها،حافظه ها،خاطره ها...
آن شبي كه آسمان هم از صداي نا له هايش تاب نياورد و زار و زار گريست.فرياد او در كوي و كوچه پيچيد و حتي به عمق زمين نيز رسوخ كرد.چه تفاوتي است كه كدامين هنگام اين واقعه بوقوع پيوست،مهم دردي بود كه او مي كشيد و اشك،چشمان معصومش را نوازش مي داد.
ناله و فغان و اشك جريان داشت و درد همچنان مي تازيد و باد  با زوزه ها ي هراسناك خویش تعادل پرده ي اتاقش را بر هم مي زد و او را آشفته تر مي كرد.زمان هر چه به پيش مي رفت درد بيشتر و بيشتر مي گشت و گيتي نويد حادثه اي بس عجيب را مي داد،حادثه اي شگرف!!!
با آنكه جمعيت دور او حلقه زده بود كاري از دست هيچ كس ساخته نبود.تنها او بود و ترس و رنج اميد،
اميدي كه به آينده داشت.
شرايط هر لحظه بد و بدتر مي شد.دندانهايش بر روي هم فشرده شده بود و مشت تكه پيراهني را مي فشرد.در آن لحظات سخت درد كشيدن بود كه به ناگاه هاله ي نوري برجلوي چشمانش ظاهر گشت و از شدت درد لحظاتي را چشم بر هم نهاد وآنگاه كه چشم بازگشود صداي دلنشين تمام دردهايش را از خاطر دردمندش برد و به او آرامش بخشيد.
ديگر درد تمام شده بود و آن روياي هميشگي  او رنگ حقيقت به خود گرفته بود.
فرزندي زيبا در كنار دستش،دست هاي كوچك و زيباي خود را براي او تكان مي داد و در انتظار در آغوش گرفتنش بود

+ نوشته شده در ساعت 18:22 توسط علی کریمی |