تبليغاتX
وبلاگ شخصی علی کریمی
این است زندگی

صبح که از خواب برخواستم مادرم با لبخند مهربانش به یگانه فرزندش،یعنی من، شیر داد و بوسه گرمی بر من زد و کهنه هایم را عوض کرد.

نزدیک ظهر بود و تازه از مدرسه آمدم و بی آنکه در فکر مشق نگاشتنی باشم به خواب نازی فرو رفتم.عصر با آوای سلام گفتن خسته پدر که تازه از راه رسیده بود و خدا قوت فرسوده مادر بیدار شدم و ریش های تازه از خاک روی بر آمده خویش را اصلاح کردم.دیگر غروب شده بود و مادرم مرا به شام فراخواند و من بر سفره حاضر شدم. در حالی که چروک های صورت پدر و مادر که با هم در رقابت بودند را می شمردم خواهرم از من خواست تا از دانشگاه تحقیقی برای او بیاورم.شب با تمام رازهای نهانش از راه فرا رسید قبل از خواب شبانه به کنار آینه رفتم و همانطور که به خود می نگریستم و با دو تار موی سفیدی که بر شقیقه ام بر آمده بود بازی می کردم چشمم به تقویم کوچک چسبیده به کنار آینه افتاد.

تقویم با خنده ای تلخ و کنایه وار عدد 25 سنم را به رخم می کشید

+ نوشته شده در ساعت 8:30 توسط علی کریمی |