می کاوم خیال را و تیشه بر آن می زنم و دردی با تیشه بر او می چشانم اما خیال عین خیالش نیست.
شاید حق با اوست. او که نمی داند که ما می دانیم آنچه را که او از این جهان پرآشوب نمی داند چیست!
روزهاست در پی قطره اشکی ویلانم اندر کوچه ها ی مسکینان تا گونه های خشکم را آبیاری کند اما...
اما خشکیده چشم را نای جوشیدن دوباره نیست
از بس با سنگ بر چشم کوبیده اند که سنگ را آدمی حقیقتی می پندارد که می بایست کوبیده شود بر چشم و چنان پنداری که گرچنین نباشد نقصانی روی داده است و فاجعه آنگاه سر از گیتی برون می نهد که آدمی خود سنگ از زمین برگیرد و بر دیدگان کوبد.
چند روزیست که خیال را به هم خانه بودن پذیرفته و بهترین حجره دل را از برایش آذین بسته ام.
موجودی زیباست و خوش سخن می گوید و کاستی اندر او نایاب است.با انگشتان ظریفش روح را از کالبد خاکی تن می رهاند و آنچه که در خواب هم رویتش ناشدنی ست بر تو می نمایاند و تو را در خارج زمان و مکان به دوردست هایی می برد که هیچ گاه گراختیار به کف داشته باشی خواهان بازگشت از آن نیستی!
من بر چیزی کشف یافتم که مسکر بود و کار می می کرد،بی آنکه هشتاد تازیانه در پی آن باشد.
خیال و می را هم تراز یافتم و در حالی که هردو انسان را از خود بی خود می کردند و از زندان غم آزاد یکی را حلال و دیگری را حرام خواندند و من نیز چونان دارویی که یافت می نشود به داروی مشابه آن که نامش جز خیال نبود روی آوردم.
باشد که ما را از خاک برهاند و به افلاک رساند.
..................................................................................................................................
من در پي پياله اي
مي مي دويدم و
پيراهنم كسي كشيد
گفتش که اين حرام
من در هواي مي
مي در هواي من
دست زمانه گفت
سكر است و اين حرام
هشتاد تازيانه را
در پي بود مدام
من زان سبب ز مي
كردم وداع تلخ
با چرخ حق نشد
پيكار تن به تن
اما ز سر برون
مي را نشد برم
در آن خيال،خيال
گفتا كه مي منم
آن می که حافظ و
خيام و خواجه را
مست و خراب خويش
بردش به كبريا
مهري زدم بشان
مقبول كردگار
بي آنكه حد زنند
انسان بي گناه
پس هم قدم شدم
هم پاي آن خيال
با اولين پياله اش
گشتم ز تن جدا
رفتم به آسمان
در پيش بي كسان
از خود برون شده
خواندم من اين دعا
بر دل شكستگان
بر دل گسستگان
بر عاشقان غم
غم باد مستدام

